رضا قلى خان ( هدايت )

768

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )

چون سر كوى تو هست نيست مزيّن بزين همو كفته رخش بهرا بتاخت بر سر صفر آفتاب * رفت بچرب آخورى كنج روان در ركاب آخر سنكين با خاى مضموم ضّد آخر چرب است كنايه از جائى بود كه آنجا آب و علف و راحت و نعمت نبود و كنايه از فقر و فاقه و بىسيم و زرى و بىقوتى چنان كه حكيم خاقانى كفته حق تو خاقانيا كعبه تواند شناخت * ز اخر سنكين طلب توشه يوم الحساب همو كفته رخش ترا بر آخر سنكين روزكار * برك كيانه و خر تو عنبرين چرا آخشى سراى كنايه از عالم طبيعت و عنصر است آرايش خورشيد كنايه از لحن اول است از لحن باربد مطرب خسرو پرويز چنان كه شيخ نظامى كفته چو زوز ارايش خورشيد راهى * در آرايش بدى خورشيد ماهى آزرده پشت كنايه از دو چيز است اول كنايه از پير كوژپشت باشد دويم چاروائى كه پشتش ريش و افكار باشد آستان برخواستن كنايه از خراب شدن چارديوار خانه است كه عناصر اربعه وجود آدمى باشد چنان كه حكيم خاقانى كفته چار ديوار خانه روزن شد * بام بنشست و آستان برخاست دويم كنايه از بلندى و جاه و دولت است آستانهء كردون كنايه از آسمان دنيا كه فلك قمر باشد آستان‌فنا كنايه از دنياى فانيست ظهير فاريابى كفته بر آستان‌فنا دل منه كه جاى دكر * ز بهر راحت تو بركشيده‌اند قصور آستين افشاندن كنايه از سه چيز است اول كنايه از ترك نمودن و انكار كردن چيزى و منع نمودن باشد چنان كه سيف اسفرنكى كفته صبح‌خيزان چو جان برافشانند * آستين بر جهان برافشانند استاد كفته مست مى اكر دست كرم جنباند * جز بخشش دينار و درم نتواند چون مست غمش مركب همت راند * بر فرق دو كون آستين افشاند شيخ سعدى كفته كمان مدار كه از دامنت بدارم دست * بآستين ملالى كه بر من افشانى شكرفروش مصرى حال مكس چه داند * اين دست شوق بر سروان آستين فشانان دويم كنايه از وجد و رقص اهل سماع و جماعت صوفيه چنان كه حكيم خاقانى كفته اى بصبوح عشق در محرم قدسيان شوى * خيز و چو صبح آستين بر سر صدق برفشان شيخ سعدى كفته ندانى كه آشفته حالان مست * چرا برفشانند در رقص دست كشايد درى بر دل از واردات * فشاند سر دست بر كاينات يكى از آنها كفته آستين برميفشاندم در سماع * دست يار آمد بدستم يلّلى سيم كنايه از بخشش است آستين برچيدن و آستين برزدن و آستين ماليدن كنايه از مستعد و مهيّا و آماده شدن بود بكارى ظهير فاريابى كفته چو سنبل تو سر از برك ياسمين برزد * غمت بريختن خونم آستين برزد آستين بر كناه كشيدن كنايه از عفو كردن باشد امير خسرو كفته چو دشمن بخوارى شود عذرخواه * برحمت بكش آستين بر كناه آستين تر داشتن كنايه از كريه كردن بسيار بود چنان كه خسرو دهلوى كفته در آن كوش از نياز سينه پرور * كه دامن پاك دارى آستين تر آستين تيريز كردن كنايه از دست كوتاه كردن باشد آسمان از ريسمان ندانستن كنايه از عدم قوت مميّزه باشد شيخ نظامى كفته ملك از مستى آن ساعت چنان بود * كه در چشم آسمانش ريسمان بود آسمان از كجا و ريسمان از كجا اين مثل را در محلى كويند كه شخصى سخن نادر برابر كويد چنان كه مولوى معنوى كفته دلا دلا بسر رشته شو مثل بشنو * كه آسمان ز كجا ببست و ريسمان ز كجا آسمان برين كنايه از فلك نهم باشد و آن را فلك اطلس نيز كويند آسمان سوراخ شدن كنايه از واقعه عظيمى واقع شدن است ظهورى ترشيزى كفته هيچ سوراخى نخواهد داشت سقف آسمان * كر سرى كاهى ز چسب شادمانى بركنم آش پختن كنايه از آنست كه كسى را از براى آزار كسى برانكيزانند و همين آش در كاسه است يعنى با فلان هم به همين سياق رفتار خواهد شد چنان كه عين القضاه همدانى از كشتن خود خبر داده و كفته جمعى بردار فنا برآمدند و بعضى را بكشتند و بسوختند و با فقير همين آش در كاسه است چنان كه ظهورى ترشيزى كفته كاسهء خورشيد ليسيدن نمىآيد ز من * كو فلك مىپز ز كين هر روز آشى ديكرم آفت ديو كنايه از مرض صرعست كه شخصى را ديوانه و مصروع كند چنان كه حكيم سنائى كفته تا برند از طريق چاره كرى * آفت ديو را ز جان پرى آفتاب بر ديوار رفتن و آفتاب فروكوه و آفتاب سر كوه و آفتاب سر ديوار كنايه از زوال عمر و دولت باشد چنان كه امير خسرو كفته ماه من بهر خدا بيش مرو بر لب بام * كافتاب من بيچاره به ديوار آمد ظهورى كفته از سر كويش بحسرت وقت رفتن آفتاب * آفتاب عمر خود را بر سر ديوار ديد آفتاب بكل اندودن كنايه از پنهان ساختن امرى بود در غايت ظهور چنان كه حكيم انورى كفته خرذران تيره كشت الحق به من كفتا كه با من هم * بكز مهتاب پيمائى بكل خورشيد اندائى آفتاب سوار